...شب نیلوفری

از صدای سخن عشق نشنیدم خوش تر...یادگاری که در این گنبد دوار بماند

***به تو می رسم از این شب نیلوفری.....به تو می رسم من از این راه خاکستری.....به تو که خاطره هامو به همیشه می بری***

 
درد دل
ساعت ٢:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٤ امرداد ۱۳٩٠  

تو رنجهای مرا نمی شناسی

وخوابهایی که در بیداری دیده ام...

باران که می بارد

رگهایم بوی خاک می دهند

پرده را بکش

نمی خواهم کسی خوابهای مرا ببیند...

 



 
خنده ی بهار
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳٠ اسفند ۱۳۸٧  

همچون باد بهاری که بر زمین خفته می تازد و حیاتی نو را در آن آغاز می کند....قلم خود را بر سفیدی کاغذ کشیدم تا خط پایانی بر خشکی آن بکشم ...گویا باد بهاری قلم اهل قلم را نیز متاثر می سازد

نزدیک شدن لحظه ی تحویل سال اهل دل را برای بیان احساسات و لطایف روحی بر می انگیزد...تفال به دیوان حافظ، وصف زیبایی طبیعت و راز و نیاز با پروردگار...

به میمنت فرا رسیدن این فصل زیبا، خط تازه ای در این کلبه رقم زدم تا...بماند روزگاری...مانند خط ها یی که از دیگران به جا مانده و دوباره خواندن آنها مرحمی بر دل های تنگ است.

آرزو می کنم در این فصل نیلوفری لبخند زندگی بر آینه ی دلتان بتابد و لحظاتتان لبریز از لبخند سبز زندگی گردد.

***سال نو مبارک***



 
عشق صدای فاصله هاست...
ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸٧  

سهراب می گه:

 

هر کسی می تونه از این ابیات هم مثل فال حافظ برداشت مخصوص خودش رو بکنه.

فاصله ی بعضی ها قد یه قدم...فاصله ی بعضی دیگه قد یه شهر...یه کشور...یه دنیا..چه بسا کسانی هستند که در کنار همند ولی...حتی بیشتر از یک دنیا با هم فاصله دارند...و بر عکس کسانی که دلهاشون با همه ولی خودشون...

فاصله ی ما...فاصله ی من و تو ...نه به اندازه ی جاده های رو زمین..نه به اندازه ی ستاره های آسمون...نه به اندازه ی برگهای خزان زده ...نه به اندازه ی قطره های بارون...بلکه  فاصله ی من و تو...قد عمر منه...اینو نمیشه به یه دنیا تعبیر کرد...فقط می دونم که قد عمره...اونم عمر من...

دلم می خواد با دستهام این فاصله رو بردارم...ولی از عهده ی دستان ناتوانم خارجه.

گله نکن...آخه کار من نیست...فقط عمر منه که داره لحظه به لحظه...ساعت به ساعت...ماه به ماه و سال به سال می گذره.

تو رو دوست دارم..با تمام وجود..تویی که نه قد یه دنیا بلکه قد لحظات باقی از عمرم از من دوری...می خوام دنیا رو رها کنم تا این فاصله های غرق در ابهامی که سهراب می گه تموم بشن ولی...چه کنم که دنیا منو رها نمی کنه...

تو این دنیای بی وفا...دیدم که چطوری دلی شکسته می شه...دیدم چطوری مدعیان عشق...معشوق خودشون رو رها می کنند و میرن.

آره ...هر کی اینجا بمونه ناگزیر از دیدنه.

اینکه  کنار کسی باشی که یک دنیا ازت دوره...خیلی سخته...

چه سخته وقتی به دوستت دارم های کسی عادت کنی ولی اون با بی رحمی رهات کنه و تو دستات بسته باشه...

هیچ دست یاری گری نیست...عاشق رو به عشقی که تو باورش بود و بعد انکارش کرد بخشیدم و حالا مرا یک آرزو بیش نیست...

آرزوی پرواز...تا با بالهام پر بکشم به آسمون و از اون بالا به این دنیای زیبای بی وفا بخندم...

حالا دیگه فقط در انتظار پایان فاصله هام...

این فاصله های غرق در ابهام...

و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که غرق ابهامند
نه
 صدای فاصله هایی که مثل نقره تمیزند
 و با شنیدن یک هیچ می شوند کدر
 همیشه عاشق تنهاست...



 
و این بار...آغاز
ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ تیر ۱۳۸٧  

 

دیگه چیزی نمونده...کمتر از چند ساعت دیگه شروع می شه.

شب که سر بیاد.. در آغاز سپیده ...آغازی در راه است.

تولد یک آغاز...با طلوع خورشید سر می گیره.

آغازی که در انتظار بود تا شب تار سر بیاد و بعد پا به عرصه ی وجود بذاره به این امید که همیشه با سپیده باشه و سیاهی ظلمت تو زندگیش نباشه...

آغازی که آفریده شد تا پایان های زیادی رو در فراز و نشیب راه زندگی نظاره گر باشه تا بر کوه صبرش افزوده بشه...

آغازی که پایان طلب بود بی خبر از اینکه زمونه پایان نماست...

آغازی که به رسم همیشه با اشک و زاری آغاز شد ...امید به اینکه با شادی پایان بگیره...

چرا آغاز زندگی گریه داره؟...مگه قدم نو رسیده از چی خبر دار شده که اینجوری گریه می کنه؟...

٢٢ سال پیش... در طلوع فردا روز نوزادی پا به عرصه ی وجود می ذاره...نوزادی که الان باران نام داره...

بارانی که هنوز هم تو بهار زندگیشه ولی ...زمستان های زیادی رو دیده...

بارانی که پایان های بسیار رو از پس دیده گذرونده ...

بارانی که آرزوهاش رویاییه... و رویاهاش دست نیافتنی...دنیا واسه بر آورده کردن آرزوهاش نا توانه...آخه آرزوهای باران آسمونیه...

باران چشم به آسمان هستی داره... با چشمک ستاره ها لبخند می زنه ... و لی حالا دیگه میون این ساختمونای بزرگ آسمونی براش نمونده...

دلش برای آسمون تنگ شده...

و اندک زمانی دیگر با طلوعی دیگر...برگی از دفتر زندگیم ورق می خوره...

این دفتر چند برگه؟...چند برگ دیگه باقی مونده؟ ...چند برگ دیگه تا آسمون؟...

نمی دونم...

فقط خداست که از دفتر زندگی ما آدما خبر داره و بس...

پس خدا جونم همه چی رو به خودت سپردم...

الهی به امید تو

 



 
غروب بی طلوع
ساعت ٤:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ فروردین ۱۳۸٧  

 

از پیچ و خم کوچه ی تنگ و تاریک روزگار گذشتم تا به این روز های غمگین رسیدم...ولی از یادت نگذشتم

آره عزیز...روزگاره و گذشتن...جدایی براش عادته...فاصله انداختن تو وجودشه...بی وفایی رسمشه...

 

روزگار غالبا بهترین تصمیم ها را در هم می شکند

 

یادمه نغمه ی سبز بهاری رو که با رفتنت...به سودای مرگ تبدیل شد

یادمه ظهور برگهای نو شکفته رو که تازه داشت در دلم ریشه می دواند...ولی رفتی و گرمای هست تو به خزانی سرد تبدیل شد

می گن هیچ غروبی بی طلوع نیست...می گن بعد از هر خداحافظی سلامی هست...اما من می گم...هر طلوعی یه غروبی داره...هر سلامی هم ...به ناچار به خداحافظی ختم میشه...آه که چه قدر رسم زمونه سخته

آره عزیز...رسم زمونه ست... غروب بی طلوع ...خدا حافظی برای همیشه

 

راستی که این روزگار از سنگه...محکم خودش رو می کوبه به دل آدما و اون دلهای نازک رو می شکنه...چه قدر روزگار بی رحمه

 

خوش به حال تو ...خوش به حال تویی که از این روزگار لعنتی گذشتی....سفر کردی ... و هنوز هم این شعر یادمه:

درد و نفرین درد و نفرین بر سفر باد
سرنوشت این جدایی دست او بود
آه...
گریه مکن که سرنوشت
گر مرا از تو جدا کرد
عاقبت دلهای ما
با غم هم آشنا کرد
چهره اش آینه کیست
آنکه با من روبرو بود
درد و نفرین بر سفر
این گناه از دست او بود
ای شکسته خاطر من
روزگارت شادمان باد
ای درخت پرگل من
نو بهارت ارغوان باد
ای دلت خورشید خندان
سینه تاریک من
سنگ قبر آرزو بود
آنچه کردی با دل من
قصهُ سنگ و سبو بود
من گلی پژمرده بودم
گر تو را صد رنگ و بو بود
ای دلت خورشید خندان
سینه تاریک من
سنگ قبر آرزو بود

اما...یادت هنوز آتشی در دل به پا می کنه...

و من همچنان در حال گذر از پیچ و خم کوچه های زندگی هستم...تا به روزی برسم که همین روزگار بی رحم و سنگی...باز هم هوس گل چیدن به سرش بزنه

 

سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن

سلام ای غم لحظه های جدایی

خداحافظ ای شعر شبهای روشن


خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته

تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه



 
ساقیا آمدن عید مبارک بادت
ساعت ٢:٥٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٦  

باز هم زمستانی دیگر به سر آمد و ظهور شکوفه ها وغنچه کردن گلهای بهاری،نوید بخش آمدن نو بهار شد.
و باز هم سالی گذشت...با همه ی خوبی ها و بدی هایش،با همه ی غم ها و شادی هایش، وبهار نو ، آمدن سالی جدید را مژده می دهد.


روز ها می گذرند...فصل ها رنگ به رنگ می شوند....و فقط خاطره هاست که چه تلخ و چه شیرین دست نخورده به جا می ماند...


خوشا به حال دل هایی که با رسیدن بهار همه ی سیاهی ها و کینه ها را بر زمستانی که گذشت باقی گذاشتند و با قلبی صاف و زلال به استقبال روز های تازه می روند.
ای کاش غم دل ها هم مثل کینه هایی که با یک لبخند و گذشت ، پاک میشه از این خانه ی کوچک و بی ریا پر بکشه...

در این پست نوروزی می خوام جمله ای رو که برام به یادگار مانده رو برای شما نیز به یادگار بگذارم و بگم :

یادمان باشد  هیچ گاه لبخند را فراموش نکنیم...حتی زمانی که غمگینیم...شاید کسی باشد که عاشق یک لبخند ماست...


و به یاد اولین نوروزی که شب نیلوفری آمدنش رو جشن گرفته بود، شما دوستان گرامی رو مهمان فالی از دیوان خواجه حافظ شیرازی کنم...
پس به نیابت از دل های شما، دل خودم، دل تو،...،فاتحه ای نثار روح لسان الغیب می کنم وبا ذکر باشکوه صلوات...

(اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم)

دیوان حافظ رو باز کرده و این غزل رو به شما هدیه می کنم:


در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع     شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمی آید به چشم غم پرست   بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
رشته ی صبرم بمقراض غمت ببریده شد           همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو         کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع
در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست        این دل زار و نزار اشک بارانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه ی وصلی فرست       ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع
بی جمال عالم آرای تو رزم چون شبست        با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت     تا در آب و آتش عشقت کدازانم چو شمع
همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو      چهره بنما دلبرا تا جان بر افشانم چو شمع
سر فرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین       تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع
                                   آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
                                   آتش دل کی بآب دیده بنشانم چو شمع


 
فرا رسیدن نوروز و سال جدید رو بر شما دوستان گرامی مبارک باد.

 

بیاید در لحظات عرفانی تحویل سال ، برای ظهور امام زمانمون دست به دعا بر داریم...
دل هایی شاد و لب هایی خندان را برایتان آرزومندم.



 
تولد ۲ سالگی
ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٢ بهمن ۱۳۸٦  

می دونم حدیث عشقت  حدیث سر گشتگی شد...

می دونم نوشته های رنگارنگت دیگه یکرنگ و غبار آلود شد...

می دونم نغمه ی  دلت دیگه سرود شادی نیست...

می دونم که دیگه زود به زود دلت برای سر زدن به این کلبه نمی تپه...

روز به روز ...به ماه به ماه تبدیل شده...

سخته گفتنش ...ولی باید گفت:

تا شقایق هست زندگی باید کرد...

آری تا شقایق هست زندگی باید کرد....

سلام دوستان...باز هم چرخش پی در پی روز ها...دومین سالگرد تولد شب نیلوفری رو رسوند...که البته با دو روز تاخیر  به یاد  آن  آغازین روز  به رسم یاد بود، نوشته ای گذاشتم...

باز هم از همه ی شما به خاطر همراهی صمیمانتون متشکرم...

شب نیلوفری همیشه منتظر قدم های سبز و بهار گونه تون هست...تا بتونه ادامه پیدا کنه

 



 
کربلا بوی خدایی می دهی...عطر ناب آشنایی می دهی
ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ دی ۱۳۸٦  

 

شهادت سرور و سالار عالمیان حضرت حسین بن علی (ع) و برادر و یار ایشان حضرت ابا الفضل العباس (ع) و همراهانشان را به دوستداران ایشان تسلیت عرض می کنم.

 

صد مرده ،زنده می شود از عشق یا حسین

ارباب ما معلم عیسی بن مریم است

عیسی اگر در آخر عمرش به عرش رفت

قنداقه ی حسین شرف عرش اعظم است

با یوسفش مقایسه کردند نگار گفت

او شاه مصر باشد این شاه عالم است

باشد قرار و وعده ی ما جنت الحسین

دنیا برای سینه زدن جایمان کم است

ملجا اهل حرم تا ظهر اگر عباس بود

شب نگهبان نهر علقم زینب است

مدعی دیگر مزن بیهوده لاف عاشقی

این حسین تنها یک عاشق دارد آن هم زینب است...

  



 
یادگاری بی نشان
ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳ آبان ۱۳۸٦  

تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیده ام           باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک...
و تو رفتی و هنوز ،سالهاست
که در گوش من
آرام آرام
خش خش گامهای تو تکرار کنان
می دهد آزارم و من اندیشه کنان
غرق این پندارم که چرا
خانه کوچک ما سیب نداشت

 



 
گل نرگس بیا
ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٧ شهریور ۱۳۸٦  

السلام علیک یا صاحب الزمان

مولای من.. از روزی که چشم بر جهان گشودم،چشم انتظار تو بودم...آخه من قصه ی انتظار رو از زمانها پیش از ولادتم از بر بودم.

عمری بر من گذشت...بهار ها...تابستان ها...پاییز ها...زمستان ها...اما من هنوز در خزانم تا بیایی و بهاری بس زیبا تر را بریمان به ارمغان بیاری.

 

مولای من... می دونم غروب های جمعه که می رسه ، دلت پر از غم می شه، ای بزرگ مرد آسمان، این زمین کوجک سنگینی غمت را چگونه تحمل کنه؟

 

مولای من... از دیدن رویت شرم دارم...حتی از نجوا کردن نام گرامیت...آخه می دونم نامه ی سیاه اعمالم بار ها و بارها در پیش چشمانت گشوده شده... می دونم از دیدن گناه امت جدت دلت به درد میاد...اما مگر جز درگاه شما جای دیگری داریم؟ پس با این کوله بار سنگین از گناه باز هم صدایت می کنم.

منتظرت می شم تا بیایی و ندای (انا المهدی) در سراسر جهان هستی بپیچه.

مولای من... دیگه کاسه ی صبرم لبریز شده...جهان روز به روز تیره و تار تر می شه...آدما آدمیت رو فراموش کردن...نگرانی و غم تو نگاه اونایی که هنوز بوی انسانیت می دهند موج می زنه...

تا زمین زیر بار سنگین ظلم و فجور نابود نشده ...بیا...و با نور بر حقت این زمین خسته رو نجات بده

بیا و با دم مسیحاییت انسان های دل مرده رو حیاتی دوباره ببخش

بیا که همه چشم انتظارت هستیم...

سلام...میلاد با سعادت خاتم الاولیا، مهدی موعود (عج) رو به همتون تبریک می گم...امروز یکی از بهترین روز های ما انسان هاست... آخه امروز دل همه ی آدما چه مسلون و چه غیر مسلمون پر از امیده...امید به ظهور مصلح آخر زمان ، در این روز با شکوه دعا برای ظهور پیشوامون رو فراموش نکنید...بیاید برای سلامتی و ظهور قائم آل محمد با هم این صلوات رو بفرستیم...

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم

یه خبر هم براتون دارم...امروز وبلاگ جدیدم رو به نام تنها ترین ستاره افتتاح کردم...از همتون دعوت می کنم تو جشن تولد وبلاگ جدیدم حضور پیدا کنید ...

http://tanhataren-setare.blogfa.com/

 

نمی دونم از کدوم ستاره می بینی منو

چشماتو می بندی و دوباره می بینی منو

پر بغض جمعه های نا گزیر و بی صدام

خیلی خسته ام باورم کن دنیا زندون برام

توی کوره راه چشمات عطر بارون بوی سیبی

واسه عاشقونه موندن تو همون حس غریبی

تو همون حس غریبی که همیشه با منی

تو بهونه هر عاشق واسه زنده بو دنی

میدونم هنوز اسیرم تو حصار لحظه ها

کاش میشد با یه اشاره تو آزاد می شدم

با تو ام که گفته بودی غصه ها تموم می شن

پس کجایی که بیاییم منو بگیری از خودم

ناجی ترانه هام منو به واژه ها ببخش

این حقیرو به سخاوت شب و دعا ببخش